یه شب عاشقانه برای تو گریه کردم


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد... هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه... چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن... از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره ۳٬۴ روز... تا اینکه پسره دل میده به دختره... با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵... همینجوری با هم بزرگ میشن... خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه: مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم٬ دوست داشتنم اندازه نداره... دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه: خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی... روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم... میخواست عشق خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟... دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم... تو اگه مردی منم میمیرم٬ فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه: تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟  پسره بهش میگه امتحانش مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده... به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه... یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره... میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود... تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره... دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست... پسره با یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش... بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬ این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم...

 

نويسنده: علی نیکنام مورخ: یکشنبه 1389/08/30 در ساعت: 1:0 قبل از ظهر
|+|



خدایا کفر نمیگویم.

خدایا کفر نمیگویم.

خدايا
کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:53 بعد از ظهر
|+|



تلخيه عشق....

من پذیرفتم که عشق افسانه است،اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم شايد فراموشت كنم،با فراموشي هم آغوشت كنم

ميروم از رفتن من شاد باش،از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما ميروي،آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را،تلخيه برخوردهاي سرد را...

شايد آن روز كه سهراب نوشت"تا شقايق هست،زندگي بايد كرد..."

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت!!!!

بايد اينطور نوشت"هر گلي هم باشي،چه شقايق،چه گل

پيچك و ياس،زندگي اجباريست..."


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:52 بعد از ظهر
|+|



مرا خط نزن ..

     مرا خط نزن ..

   زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / ارد بزرگ

چه فرقی میکنه پاییز یا بهار
وقتی اونا باشن و تو نباشی
چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره
مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی...!!!

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه
و دست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم...
                   

                             

مرا خط نزن ..
.
.
.
.
من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ ..

هیچ هیچ !
.
بگذار هیچ بمانم ..
اما ،
مرا خط نزن !


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:52 بعد از ظهر
|+|



.::درد و دل ::.

http://eebatou.files.wordpress.com/2008/08/6a00d8341bf6f553ef00e54f5024ef8834-640wi.jpg

و دوباره سکوت ، اشک ، تنهايی
و دوباره من . . .
من و سکوت
من و اشک
من و تنهايی
در اشکم ، در سکوتم و در تنهاييم تو آمدی
تو آمدی ؟ ؟ ؟
تو در خيالم آمدی
وگرنه من که سالهاست با واقعيت و زندگی قهرم
من جزی از فراموش شده های زندگيم .
تو در غريبانه ترين لحظه های خيالم آمدی ، که ای کاش در خيال هم نمی آمدی
آخر تويی که در واقعيت زندگی تنهايم گذاشتی
در خيال هم تنهايم خواهی گذاشت .
برو ، برو
برای هميشه برو
ديگر نمی خواهمت . . .


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:52 بعد از ظهر
|+|



دل دیونه من تنها ترین تنهای شب

دل دیونه من تنها ترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهایترن تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب

دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب دل دیونه من تنهاترین تنهای شب


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:51 بعد از ظهر
|+|



تنهایم نگزار

تنهایم نگزار

تنهایم نگذار

من در اینجا خسته و گریان نشسته ام

از همین جا صدایت می زنم

                               بیا این جان که دیگر من شکسته ام

گریه می کنم که تو نیستی کنار من

ضجه می زنم بمانی پیشم

                                   بیمان ای همه قرار من

باز می شوم مشکوک , که تو میشنوی صدایم را ؟!!

    می زنم فریاد , ای همه زندگی مرا دریاب

                            می روی در راه و نیست باورم

                            که شدم تنها و گریه شد کار آخرم


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:51 بعد از ظهر
|+|



خداحافظ نازنینم...

عشق بی وفایم سلام

این بار برای تو مینویسم....
نمیدونم باید با چی شروع کنم .؟
میگن بانام خدا ؟
چرا خدا ؟ اگه منو دوست داشت که .....؟
وای .وای از دست این نقطه چین ها....
طوری نیست با همه اینا     "به نام خدا"
خدایی که  مثل او تنها شدم؟
نمیدونم دارم واسه چی حرفای دلم رو مینویسم ولی طوری نیست شاید اومد و خوند؟
سلام .؟
نمیدونم باید بگم بی وفا سلام یا عشقم سلام.
شاید اینجوری بهتره ....
عشق بی وفا..... 
پس عشق بی وفای من سلام...
شنیدم میخوای ازدواج کنی ؟.....چیزی نمیخواد بگی ؟ اره میدونم تقصیر خودمه /پس فقط گوش کن شاید بفهمی که اشتباه از دوتایی مونه؟
هرگاه خواستم بگویم دوستت دارم ومیخوام باهات  ازدواج کنم جزبانگاه نتوانستم.اخرمن نه شاهزاده بودم ونه اسب سفید داشتم.اما رفتم تا با توکل سرپناهی فراهم کنم زیاد طول نکشید.اما وقتی برگشتم غریبانه تورابه خانه بخت دیگری می برند ....
تاقلم رومیزارم روتن این کاغذهمه کلمه ها،حروف، قافیه ها ازسرم می پره بیرون
انگاری خیلی وقته که دیگه حتی حوصله فکرکردن هم ندارم.

دستم هم ننوشته خسته میشه ...دلم میخوادبهشون بگم خیلی وقته سکوت کردم، شروع نکرده خسته شدید؟؟؟

مثل اینکه به تنبلی عادت کردن یا شاید دیدن سکوت بی دردسرترازفریاده
ولی دیگه باید بگم ؟
 می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید
 به خودت بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را
 در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم
 کاش یه بار دیگه زمزمه می کردیم نام همدیگه را
فقط یکبار علی از زبان تو و  نام تو از زبان من....ِ
 چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی من نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم
 هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام
 هنوز سردی آن تلفن وداع را فراموش نکرده ام
 اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم
 هنوز هم صدایت را بخاطر دارم
  دلم برات خیلی تنگ شده...
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل
 تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو...
 يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه
قفلشو بشکني......
 يادت باشه یه علی نامی که یه روزی عشقت بود شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنه تويي که يادت
وخيالت هم  آرامش بخشه براش

 
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه
ابراز کنن...

وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها  واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به

   احترام حضورت گلم در  مقابلت سر تعظيم فرود میارن...
نمیدونم ؟همه چی به یه طرف دعوتت برا مراسم ازدواج یه طرف دیگه...
خدا .خدا .چرا من ؟فکر کردم وقتی منو کشیدی عشقم رو برا همیشه کنارم کشیدی
؟چرا؟اخه چرا؟چرا یکدفعه پاکش کردی .....
کاش !!روزها توقف کنند.یعنی میشه  ؟؟
ای خدا ..روز عید قربان  ؟؟؟اخه چرا؟ لااقل گناهم رو بگو ... طوری نیست بزار من قربانی این عید باشم.....


بسه دیگه خیلی حرف زدم انگار دلم خیاله تموم کردن نداره...

با این که سخته ولی وقت وقته خدا حافظیه....


و تو رفتي تنها آخر قصه ي ما اينجا بود خداحافظ همان کلامي بود که تو در پشت خنده ها کشتي  و در آن لحظه هيچ حرفي نيست نازنينم ... پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهايي مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنينم  تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي تو خودت خواستي که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهيم و من ميان بهت و غرور حرف آخر را زدم ... نازنينم  بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست و نه دستي به کسي خواهم داد اگر از سمت سادگي به سوي من آيد  به من آموختي که به دنيا بايد با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت...
نازنينم ... ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم آن زماني که بهانه تمام ماندن بود من فقط جوشيدم همه حرفي تازه بودند و من فقط خنديدم ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ... نازنينم . من تو را مي بخشم اگر باور نکردي آنچه با من بود
اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ... نازنينم   نخواهم گفت هرگز نقشي از تو پيش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيست در کنج تنهايي من هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست
آهي نيست يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ...  ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم : خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا
و تا خورشيد مي تابد و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا
نازنينم...
ميان ما هر آنچه بود ، گذشت من و تو سوي فرداها روان هستيم پريد از چشمهايم خواب ديروزت من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم.... 

به چشمان مهربان تو مینویسم
حکایت بی انتهای عشق را
تا بدانی که محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم
به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم...

دوستار همیشگی تو علی.



نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:51 بعد از ظهر
|+|



نازنینم دوباره تنهاشدم

نازنینم دوباره تنهاشدم

دوباره عصر ، دوباره غروب ،

 دوباره نیمکت خالی از تو....!

دوباره من که بی تو شبیه گورستانی از گریه هستم.

دفترم را بر می دارم وبر پشت بام بی کبوتر گر گرفته از حریق غصه می نشینم.

ساعتم را به وقت نیامدن باد کوک می کنم وبه ذره های غبار آه در این آسمان بی پرنده زل می زنم.

چقدر من تنها هستم و

چقدر قصۀ تنهایی من ، تنهاست.

دفترم را به اشک می شویم و با خودکاری از خیال آمدن تو ، روی گلبرگهای خطوط موازی دفترم به تو و از تو اینگونه می نویسم:

کاش آغوش از دست رفته تو ، پیله شب پره بودنم را در هم می شکست تا من هم پروانه می شدم...!

کاش در این ظلمات عصرهای بی تو، پائیز را چون آهنگی می کردی تا رقص تنهایی ام بوی بهار بگیرد...!

کاش آدرس معطر حضورت را به درختان انگور می دادی تا با جرعه ای شراب ، کنار سیمای بارانی ات ، خیمه عشق می زدم...!

کاش به کودکان جمعه های تعطیل ، مشق غم مرا تکلیف می کردی تا در اولین شنبه سال ، انشای عشق تو را با صدای بلند گریه کنم...!

کاش اذان حنجره ات از مناره های سبز گیتار بالا می رفت تا من به افق گریه های تو  رکعتی از ترانه را سجده کنم...!

کاش در انعکاس صاعقه و صداقت ، باران واژه ای به صندوق پستی کویر دستهایم حواله می کردی ، تا دل بوتۀ تنهایی ام از خشکی بی تو زار نزند...!

کاش گلدان گریه هایم را می شکستی وشمعدانی لبخند را در آئینه بهت زده نگاه اشک آلودم می کاشتی؛

 چقدر چشمان خسته ام به باغبانی دستهای مهربان تو نیاز دارد...!

اما افسوس که تو نیستی

 و یاد تو را

کلاغ عصرهای خون مردگی با خود به باغی در آن سوی دیوارها برده است

 و من

روی پشت بامی از قفس وغبار به شهری در ماورای خیال تو می اندیشم

جایی که من وتو

 بی هیچ دفتری، بی هیچ خودکاری، بی هیچ کتابی و بی هیچ واژه ای

 شاعریم...!

تو

 حدیث قیامت جاودانه عاشقان را روایت می کنی

 و  من

 بغض کلام شاعرانه دل شکستگان را...


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:50 بعد از ظهر
|+|



عشق                                         بيداد   من

باختن                  يعني                     لحظه                 عشق

جان                         سرزمين           يعني                           يعني

زندگي                                   پاک   عشق                                 ليلي و

قمار                                           من                                       مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                 عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                          شکست

يعني                                                                     باخت

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                     يعني

  سکوت                              تنهایی

  يعني                        گریه

عشق     من  

عشق                                         آميختن                                      افروختن

يعني                                به هم           عشق                              سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

  عشق                                   من   

    يعني                              راز      

    كلبه                   تنهایی  

         اسرار
نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:49 بعد از ظهر
|+|



فرا رسیدن عید سعید قربان را به همه ی شما هموطنان مسلمان عزیز تبریک و تهنیت عرض می نماییم.



عیدقربان ، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک

---------------------------------------

همزمان با عید قربان دلت را قربانی محبت ،عشق ،صمیمیت و مهربانی من کن .

---------------------------------------

عید سعید «قربان» ، جشن «تقرب» عاشقان حق مبارك


---------------------------------------
روز اوج بندگی و تجلی ایثار ابراهیمی مبارک.

---------------------------------------

و ابراهیم، اسماعیلش را قربانی کرد... و حسین، اکبرش و اصغرش و قاسمش و عباسش و همه چیزش را ... عید قربان مبارک.

---------------------------------------


زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاكی چشمه

----------------------

---------------------------------------
سلام دوستای گلم عیدتون مبارک
---------------------------------------


نويسنده: علی نیکنام مورخ: شنبه 1389/08/29 در ساعت: 9:46 بعد از ظهر
|+|



داستان شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛ می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛ می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر

می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

بقیه درادامه مطلب


نويسنده: علی نیکنام مورخ: دوشنبه 1389/08/10 در ساعت: 12:51 بعد از ظهر
|+|



گاهی آدم بدون اینکه بخواد دلی رو می شکنه و بی تفاوت از کنارش رد میشه

گاهی اصلا درک نمی کنی که اون چیزی رو که داری می شکنی دل باشه...

و این بار

اینجا سکوت دوباره معنا می گیرد

و ابر بی غیرت و سیاه دل بی کسی به روی چمنزار مهربانیم می بارد

باریدن نه تگرگ می گیرد

دلم می گیرد

نگاهم خیره تک درخت محبتی می ماند که روزی با دست خود درون قلبش کاشته بودم

اینجا سکوت مرهم تمام دردهایم می شود

اینجا سکوت قفل کوچکی می شود برای تمام حرفایی که ناگفته مانده اند

دلم می گیرد از تمام آنهایی که روزی برایشان مظهر عشق بودم

لیلی آن تک کبوتر خسته ی در راه مانده اینجا با سکوت اسیر بی مهری می شود

آه اگر عاشق نبودم

آه اگر عاشق نبودم

........



نويسنده: علی نیکنام مورخ: یکشنبه 1389/08/09 در ساعت: 7:45 بعد از ظهر
|+|



شبهای دلتنگی




میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی


به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی


چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم


منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی


چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم


سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی


در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت


میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی


شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم


صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

نويسنده: علی نیکنام مورخ: یکشنبه 1389/08/09 در ساعت: 1:12 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
http://www.deleasiram.blogfa.com & http://www.deleasiram.blogfa.com & http://www.deleasiram.blogfa.com