هیچکس مانند من تنها نبود در ره عشق خودش تنها نبود درمیان خستگیه راه عشق هیچ کس مانند من رسوا نبود من که در عشق خودم تنها شدم خسته ازعشق و دل روسوا شدم
********************** سلام دوستای عزیز ممنون که به الونک من سر میزنید .من علی متولد 1365 از شهرستان فلاورجان استان اصفهان هستم .خوشحال میشم نظرتون رو در مورد مطالب وبم بهم بگید .مر 29+1 از حضورتون مدیر وب علی نیکنام 09367731313
یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد... هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه... چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن... از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره ۳٬۴ روز... تا اینکه پسره دل میده به دختره... با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵... همینجوری با هم بزرگ میشن... خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه: مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم٬ دوست داشتنم اندازه نداره... دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه: خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی... روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم... میخواست عشق خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟... دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم... تو اگه مردی منم میمیرم٬ فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه: تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟ پسره بهش میگه امتحانش مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده... به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه... یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره... میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود... تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره... دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست... پسره با یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش... بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬ این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم...
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
چه فرقی میکنه پاییز یا بهار وقتی اونا باشن و تو نباشی چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی...!!!
ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز این جا انگشت هایم را می شمارم یک دو سه و دست های تو در هم فرو رفته اند تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربانی ات را ثابت کنی ولی... ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم...
مرا خط نزن .. . . . . من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ .. هیچ هیچ ! . بگذار هیچ بمانم .. اما ، مرا خط نزن !
و دوباره سکوت ، اشک ، تنهايی و دوباره من . . . من و سکوت من و اشک من و تنهايی در اشکم ، در سکوتم و در تنهاييم تو آمدی تو آمدی ؟ ؟ ؟ تو در خيالم آمدی وگرنه من که سالهاست با واقعيت و زندگی قهرم من جزی از فراموش شده های زندگيم . تو در غريبانه ترين لحظه های خيالم آمدی ، که ای کاش در خيال هم نمی آمدی آخر تويی که در واقعيت زندگی تنهايم گذاشتی در خيال هم تنهايم خواهی گذاشت . برو ، برو برای هميشه برو ديگر نمی خواهمت . . .
این بار برای تو مینویسم.... نمیدونم باید با چی شروع کنم .؟ میگن بانام خدا ؟ چرا خدا ؟ اگه منو دوست داشت که .....؟ وای .وای از دست این نقطه چین ها.... طوری نیست با همه اینا "به نام خدا" خدایی که مثل او تنها شدم؟ نمیدونم دارم واسه چی حرفای دلم رو مینویسم ولی طوری نیست شاید اومد و خوند؟ سلام .؟ نمیدونم باید بگم بی وفا سلام یا عشقم سلام. شاید اینجوری بهتره .... عشق بی وفا..... پس عشق بی وفای من سلام... شنیدم میخوای ازدواج کنی ؟.....چیزی نمیخواد بگی ؟ اره میدونم تقصیر خودمه /پس فقط گوش کن شاید بفهمی که اشتباه از دوتایی مونه؟ هرگاه خواستم بگویم دوستت دارم ومیخوام باهات ازدواج کنم جزبانگاه نتوانستم.اخرمن نه شاهزاده بودم ونه اسب سفید داشتم.اما رفتم تا با توکل سرپناهی فراهم کنم زیاد طول نکشید.اما وقتی برگشتم غریبانه تورابه خانه بخت دیگری می برند .... تاقلم رومیزارم روتن این کاغذهمه کلمه ها،حروف، قافیه ها ازسرم می پره بیرون انگاری خیلی وقته که دیگه حتی حوصله فکرکردن هم ندارم.
دستم هم ننوشته خسته میشه ...دلم میخوادبهشون بگم خیلی وقته سکوت کردم، شروع نکرده خسته شدید؟؟؟
مثل اینکه به تنبلی عادت کردن یا شاید دیدن سکوت بی دردسرترازفریاده ولی دیگه باید بگم ؟ می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید به خودت بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم کاش یه بار دیگه زمزمه می کردیم نام همدیگه را فقط یکبار علی از زبان تو و نام تو از زبان من....ِ چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی من نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام هنوز سردی آن تلفن وداع را فراموش نکرده ام اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم هنوز هم صدایت را بخاطر دارم دلم برات خیلی تنگ شده... يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو... يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...... يادت باشه یه علی نامی که یه روزی عشقت بود شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنه تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه براش
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...
وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به
احترام حضورت گلم در مقابلت سر تعظيم فرود میارن... نمیدونم ؟همه چی به یه طرف دعوتت برا مراسم ازدواج یه طرف دیگه... خدا .خدا .چرا من ؟فکر کردم وقتی منو کشیدی عشقم رو برا همیشه کنارم کشیدی ؟چرا؟اخه چرا؟چرا یکدفعه پاکش کردی ..... کاش !!روزها توقف کنند.یعنی میشه ؟؟ ای خدا ..روز عید قربان ؟؟؟اخه چرا؟ لااقل گناهم رو بگو ... طوری نیست بزار من قربانی این عید باشم.....
بسه دیگه خیلی حرف زدم انگار دلم خیاله تموم کردن نداره...
با این که سخته ولی وقت وقته خدا حافظیه....
و تو رفتي تنها آخر قصه ي ما اينجا بود خداحافظ همان کلامي بود که تو در پشت خنده ها کشتي و در آن لحظه هيچ حرفي نيست نازنينم ... پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهايي مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنينم تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي تو خودت خواستي که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهيم و من ميان بهت و غرور حرف آخر را زدم ... نازنينم بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست و نه دستي به کسي خواهم داد اگر از سمت سادگي به سوي من آيد به من آموختي که به دنيا بايد با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت... نازنينم ... ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم آن زماني که بهانه تمام ماندن بود من فقط جوشيدم همه حرفي تازه بودند و من فقط خنديدم ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ... نازنينم . من تو را مي بخشم اگر باور نکردي آنچه با من بود اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ... نازنينم نخواهم گفت هرگز نقشي از تو پيش چشمانم نخواهم ماند نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيست در کنج تنهايي من هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست آهي نيست يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ... ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم : خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا و تا خورشيد مي تابد و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا نازنينم... ميان ما هر آنچه بود ، گذشت من و تو سوي فرداها روان هستيم پريد از چشمهايم خواب ديروزت من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم....
به چشمان مهربان تو مینویسم حکایت بی انتهای عشق را تا بدانی که محبت وعشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم...
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛
میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که
هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام
رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان
همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی
برداشت.
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛
میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که
هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر
میکرد. کار را نیمه تمام
رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.